تبليغاتX
کمال، یادگار حاج عباس

کمال، یادگار حاج عباس

این مطلب رو می نویسم

فقط به یاد یه پدر


بابک جان

امیدوارم همه ی ما رو تو غم بزرگت شریک بدونی

توی دبیرستان همیشه، تو غم ها و شادی هامون با هم بودیم،

امیدوارم هنوز به این قضیه اعتقاد داشته باشی و بدونی که تو این غمت هم

همه ی ما پشتت هستیم.

از طرف همه از دست دادن پدرت رو تسلیت می گم

امیدوارم که بتونی با این فقدان کنار بیای و جای پدرت رو واسه خانوادت پر کنی



+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 1:10  توسط خرزو  | 

کمال کالیفرنیا

با الهام از ترانه هتل کالیفرنیا از ایگلز

نوشته:بهنام

Last episod

این نوشته تقدیم میشه به:[...]به دلیل پاره ای مسائل

نکته:یه تشکر از تمام کسانی که توی جمع آوری اکثر این خاطرات و سوتی ها و وقایع که همشون کاملا واقعیه و اتفاق افتاده با من همکاری کردند.از جمله:هژیر -علیرضا -صدرا و...



بدون اینکه سرشو بلند کنه با دست اشاره کرد که بنشینم.بعد نگاه نافذی به
من کرد و بدون مقدمه شروع به صحبت کرد:
وضعیت تدین بچه ها بسیار خوبه.تمام بچه ها نمازخوان هستند.وضعیت درسیشون هم در سطح بالاییه.ما اینجا معدل کمتر از 19 نداشتیم تا حالا.
با این حال استراتژی جدید مجمع اینه که بچه ها به اعتیاد روی بیاورند.چون کم کم دارند توی کارهایی که بهشون ربطی نداره فضولی میکنند.اما وقتی معتاد بشوند سرشون فقط به کاره خودشونه.حقیقتا استراتژی هوشمندانه ایه.
در این زمینه ما فعالیتهای خوبی انجام دادیم.چند نفر از بچه ها رو اجیر کردیم.معلم ورزش رو هم مسئول ساماندهی بچه ها کردیم.
در زمینه عمرامی هم ما فعالیتهای خوبی انجام دادیم.با افزایش شهریه به فعالیتهای عمرانی از قبیل ساخت مسجد حفر چاه نفت جاده کشی ساخت اتاقک فرماندهی در بالای مدرسه پرداختیم و کمبود بودجه رو  با کم کردن هزینه های زائدی مثل فعالیتهای آموزشی جبران کردیم.
اما چالش ما با بچه ها اینه که اونها نمیدونند چجوری باید وارد بهشت بشوند.ما راه رو به اونها نشان میدهیم.حتی شده با زور و تهدید و کتک و دعوت اولیا.
در زمینه اهداف کلان هم ما در نظر داریم مدرسه رو به بندر آزاد تجاری تبدیل کنیم.
-مگه اینجا دریا دارید؟
-احتیاج به دریا نداره.یعنی واقعا نمی فهمی؟همین امثال شماها چوب لای چرخ پیشرفت ما میشوید.الآن همه ی دنیا بندر آزاد تجاری دارند ما چرا نداشته باشیم.
-اما نمیشه که...
-شعار ما اینه که ما میتوانیم.مهم نیست که به درد میخوره یا نه.مهم اینه که ما بندر بشیم.این هدف ماست.بندر تجاری حق ماست.
هرکس هم که مانع کارمون بشه رو از سر راه برش میداریم.مجمع اختیارات فراقانونی به ما داده.ما به هیچکس پاسخگو نیستیم.
-این مجمع چیه؟
-مجمع اشباح گمنام فدایی.سیاستهای مدرسه در راستای برنامه های این مجمع تبیین میشه و شاخه های مختلفی داره.یکی از این شاخه ها که وظیفه سرکوب اعتراضات دانش آموزا رو داره پارسال اجازه ی ورود به مدرسه رو دریافت کرد.برای اولین بار.همیشه بیرون از مدرسه سرکوب رو انجام میدادند.اما من اونها رو به مدرسه راه دادم.
اعتراف میکنم که اشتباه کردم.جو وحشیانه ای بود.بی رحمانه هرکسی رو که میدیدند میزدند.دلیلش هم اعتراضاتی بود که در پی رسانه ای شدن یکی از قتلها ایجاد شده بود.
سران معترض رو که حدود 15 یا 16 نفر بودند رو با خودشون بردند.من پشت پنجره وایستاده بودم و نظاره گر بود.همه رو قلع و قمع میکردند. پسر من هم در بین بچه ها بود.به قصد کشت زدنش و اونهم منو صدا میزد.اما من هیچکاری نکردم.پسرم رو به اونها فروخته بودم.برای من اهداف مجمع مهمتر از هرچیزی بود.مهم این بود که مدیریت من تثبیت بشه و اعتراضات تمام بشه.
-مجمع تا حالا کیا رو کشته؟
-یه سری عوضی که بود و نبودشون فرقی نداشت.یه سری مروج افکار باطل.مفهوم گراها و کسانی که خیلی زیادی محبوبیت داشتند.یکیشون سیدین بود که افکار باطل ضد دینی داشت.یکی بازرگان بود که میخواست کودتا کنه و منو برکنار کنه و فروهر ها.
-دستور قتل رو کی میده؟
-عالیجناب به عنوان رئیس پیشنهادات سیاهپوش رو بررسی و تصویب میکنه.
-یه سوال.چه به سر پوآرو اومده؟
-ما ایشون و دستیارشون رو هدایت کردیم.ایشون هم همکاری کرد.
بگذریم.یکی دیگه از چالشهای ما بحث معلم هاست.تلاش ما اینه که معلم خوب نیاریم توی مدرسه یا اگه از دستمون در رفت و اومد سریعا اخراجش کنیم.چون زیاد میفهمند.کسی نباید بیشتر از مدیر بفهمه.
مسائل درسی کلا در اولویت دوم ما هستند.اولویت اول ما آماده کردن اونها برای آزمونهای بزرگتره.
در مورد فعالیتهای دینی هم ما در ماه محرم و صفر تا میتونیم عزاداری میکنیم.اگه کسی نذری بده میریم میگیریم.در ماه رمضون روزه میگیریم و تلاش میکنیم همه بفهمن ما روزه هستیم.هرشب جمعه هم دعا میخونیم.یه جوری صدای میکروفن رو بلند میکنیم که همه بفهمن ما داریم دعا میخونیم.جمعه ها هم میریم دانشگاه تهران.راهپیمایی هم اگه بود با خونواده میریم.اگه کسی اعتراض کرد لباسهای خودمونو که کاملا یه مساله شخصیه میپوشیم میریم برای سرکوبشون.
اینجا ما مداح داریم.به هر مناسبتی که گیرش بیاد میکروفن رو میگیره و میخوونه.روضه خوونی هم داریم.پنجشنبه ها هم زیارت عاشورا میخوونه.کلا هرچی بلندتر نعره بزنه پول بیشتری هم میگیره.
یکی دیگه از فعالیتهای ما اینه که سکوی تعزیه خوانی بسازیم.خیلی از سینما و تئاتر بهتره.
یه نمایشگاه عکاسی هم قراره با موضوع صفوف نماز مدرسه برگزار بشه تو هفته ی آینده.
از اهداف دیگه ما اینه که نذاریم بچه ها حواسشون بره پی دخترهای مفسد و فرومایه.پس با همکاری معلم ها و ترویج فرهنگ پسر با پسر کبوتر با کبوتر سعی داریم پسرها رو به هم علاقه مند کنیم و از دخترها دورشون کنیم.



چه جای وحشتناکی بود اینجا.جایی که من در آن اسیر شده بودم.سراسیمه و با عجله به سمت در دویدم که ازش خارج بشه که ناگهان مردی که از شقیقه اش خون آمده بود پرید جلوی در و با چشمانی که از حدقه بیرون زده بود نعره زد:
کجا؟نمیذارم بری.بشین ذکر بگو.
صدای مدیر رو از پشت سرم شنیدم که میگفت:شما تا هرزمان که خواستی میتوونی اینجا بمونی.دیگه یکی از خود ما هستی.اما هیچوقت نمیتوونی از اینجا خارج بشه.فکر نکردی برای چی داشتم اعترافاتمو بهت میگفتم؟چون تو قرار به جای من مدیر اینجا بشی.دستور مجمعه.موفق باشی.
زمزمه ای از دیوار اتاق مدیر به گوش میرسید:به دبیرستان ما خوش آمدید...چه مکان جالبی...چه جای دلپذیری...
در حال هضم این جمله ی مدیر بودم که مردی که از شقیقه اش خون آمده بود دوباره نعره زد:
منو نگاه کن...شنیدی چی گفت؟...چرا منو نگاه میکنی؟...هان هان هان...

رفتم سمت آبدارخوونه تا یه چایی بخورم.به کلی گیج بودم.رو کردم به مرد میخچه ای و گفتم :یه چایی به من بدید لطفا.
مرد میخچه ای گفت:قربان از سال 1382 تا حالا پاشو اینجا نذاشته.



حالا سالها از زمانی که من اینجا مدیر شدم میگذره.زندگیم بد نیست.پولدار شدم.قدرتمند شدم.اما من اینجا زندانی شدم.شاید یکی از دلایلش این باشه که من چشمانم رو روی بعضی حقایق بستم.خیلی جاها سکوت کردم.از بچه ها حمایت نکردم.جنایتهای مجمع و در راس اون جناب عالیجناب و سیاهپوشها رو دیدم و سکوت کردم.عملیات آلفا که معصومیت صدها دانش آموز رو ازشون گرفت رو دیدم و دم نزدم.به دستور مجمع از مردم به بهوونه خرج مدرسه پول می گرفتم.این من بودم که به دستور مجمع مدیر قبل رو کشتم.دهها کارمند و معلم شایسته رو اخراج کردم.به جرم اینه تو خط فکری مجمع نیستند.این من بودم که در مدرسه رو به روی اشبح گمنام فدایی باز کردم تا بچه ها رو جلوی چشم من کتک بزنند.
من روحم رو به مجمع فروختم.دیگه هیچ راهی برای خارج شدن از بن بستی که توش قرار گرفته ام ندارم.
من زندانی بودم.زندانی تفکراتم.
آخرین باری که در دنیای بیرون نفس کشیدم کی بود؟آیا من زنده بودم؟شاید اینجا برزخ بوده باشه.
میشه فقط یه خواب باشه؟
هنوز هم صدای همهمه یی از دیوارهای دفتر مدیر به گوش میرسید... 


Copyright © 2008 behnam! Mht. All rights reserved
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 14:33  توسط آرتا  | 

کمال کالیفرنیا

با الهام از ترانه هتل کالیفرنیا از ایگلز

نوشته:بهنام

Season3-Episodes:2

این نوشته تقدیم میشه به:خس و خاشاک سبز ایران زمین و سبزترین سید رو زمین.

نکته:یه تشکر از تمام کسانی که توی جمع آوری اکثر این خاطرات و سوتی ها و وقایع که همشون کاملا واقعیه و اتفاق افتاده با من همکاری کردند.از جمله:هژیر -علیرضا -صدرا و...


اکثربچه ها هنوز توی حیاط هستند.یه عده هنوز دارند غذا میخورند.یه عده توی دستشویی رفتند قائم شدند.یه عده دارند با در نوشابه یا آجر یا ظرف غذا دارند فوتبال بازی میکنند.خیلی هم جدی گرفتند بازی رو.یه عده لای شمشادا قایم شدند.یه عده دور هم وایستادند دارند هرهر میخندند.ناظم نوک زبانی میاد تذکر میده برین نماز.کسی نمیره.ناظم نوک زبانی هم زیر لب یه چیزایی میگه و میره.اولین کسی رو هم که میبینه میزنه توی سرش.

ناظم گیله مرد داره توی دفترش اسم مینویسه.عینکش رو انداخته روی شکمش.کسی اصلا بهش توجه نداره.

صدایی میاد.دری باز شد.حاجی داره از پله ها میاد پایین.من کنار آبخوری وایستادم.مرد عنکبوتی و یه نفر دیگه دارند سعی میکنند یواشکی یه چیزی رو جابجا کنند.هرچی هست لای یه پارچه است.یه دست از لای پارچه افتاه بیرون.داشتم اونا رو نگاه میکردم که چیکار دارند میکنند که یکی از پشت یقه منو گرفت و در حالی که همزمان که یقمو گرفته بود و به عقب میکشید با دست دیگرش داشت هولم میداد که :

-برو نماز.

-جناب من...

-برو نماز

-من دانش آموز اینجا نیستم.نماز رو هم جماعت نمیخونم.

-چی؟تو موظف هسته تو مدرسه امام زمان نماز رو جماعت بخونی.

-من دانش آموز نیستم....من...

-پس چی هستی؟معلمی؟مدیری؟دکتری؟

-من مسافرم.راهم رو هم گم کردم...

-برو فرادی بخوون.

-اما...-خب جماعت بخوون...

در همین حین چند دانش آموز شاکی اومدن سمت ما و به حاجی گفتن:

حاجی خیلی گرمه.به ناظممون میگیم کولرا چرا کار نمیکنه.میگه آب نداره.میگیم کولر گازیه.آب نمیخواد.میگه پس اون آب چیه ازش از اون بالا چک چک میکنه؟باز اعتراض میکنیم میگه من چه گوناهی کرم.پسر خوب ما برو سر کلاست داری بهونه میگیری از زیر مشق و معلم در بری.

حالا شما به ما بگین چیکار کنیم؟

گرمته؟خب به بابات بگو ببرتت استخر.

رفتم توی مسجد.نمازمو فرادی خوندم.رفتم ته مسجد نشستم.نماز جماعت شروع شد.به صف ها نگاه میکنم.در حین نماز یکی داره از خنده روده بر میشه.یکی داره با گوشیش بازی میکنه.یکی با لگد میزنه به بغلیش.یکی با مشت میکوبه به شکم دوستش.یکی کتاب گذاشته جلوی مهرش داره کتاب میخونه.کلا همهمه زیاده.بخصوص مواقعی که به سجده میرند درگیریها و خنده ها و زمزمه ها خیلی شدید میشه.نماز که تموم میشه تقریبا همه به بغلیشون که نگاه میکنند یا میخندند یا میزنن توی سرش یا شکمش یا...

در کل بعد عرفانی اینجا منو متحیر میکنه.وقتی زوری بچه ها رو مجبور میکنند که بروند نماز بخوونند همین میشه دیگه.طرف بیزار میشه.اثر معکوس داره.اما خب کسی اینجا این چیزا رو نمیفهمه.مفهوم اینجا از پشم هم بی ارزش تره.تا میتونن اینجا دارند ریاکاری میکنند.مسئولین اینجا تا خرخره غرق ظاهر هستند.حیف...

به کنارم که نگاه میکنم یهو جا میخورم.هرکول پوآرو و دستیارش اینجا هستند.سرشو همینجوری داره میچرخونه و دهنش میجنبه.یه کم ریش گذاشته و یه تسبیح دستشه.روی پیشونیش هم جای مهره.هستینگز هم یه پیراهن سفید پوشیده که دکمشو تا بیخ گلوش بسته.موهاشو یه وری شونه کرده.بوی گلاب هم میده.یه شلوار پارچه ای هم پاشه و یه انگشتر عقیق هم دستشه.یه کتابم داره میخونه به اسمه وصیت نامه سیاسی حضرت امام(ره).

به پوآرو میگم:جناب پوآرو شما اینجا چکار میکنید؟

-بنده احمد هستم عزیز برادر و این هم دستیارم یاسر.منو دوست داری عزیز دل برادر؟

-بله.اما با این شمایل تازه؟جای تعجبه.

-هه هه هه.

گفتگو رو ول میکنم.اما به فکر فرو میرم که چه بر سر این کارآگاه و دستیارش افتاده.

یکی از بچه ها کنارم نشسته و تعجب من رو دیده :

تعجب نکن.تازه واردی؟

-بله؟

-یه سال پیش اومد تا مسئول پیگیری یه قتل باشه.اما اینه حال و روزش.دستیارش رو هم یه روز دو نفر با خودشون بردن وقتی اومد اینجوری بود.الانم اینجا پوآرو مسئول پرورشیه و پنجشنبه ها صبح با لهجه فارسی بریتیش زیارت عاشورا میخوونه و هستینگز هم که اولش توی آبدارخونه بود اما همزمان با تغییر شمایل ظاهریش که خودتم داری میبینی پستهای مهمتری گرفته و الان شده ناظم کلاس اولی ها.دیگه پرونده قتل هم به کلی بسته شد.

-قتل کی؟

-نپرس.دیگه هیچکس نباید راجع به این ماجرا چیزی بدونه.یکی از بچه ها که این قضیه رو پیگیری کرد و رسانه ایش کرد به سرنوشت بدی گرفتار شد.یه هفته توی دفتر مدیر اسمشو نبر ها شکنجه اش کردند.بعد هم یه سری از بیرون مدرسه ریختند توی مدرسه و خیلی از بچه های اینجارو به خاک و خون کشیدند و مدیر هم همینجوری از توی دفترش داشت نگاه میکرد.اون پسره رو هم تا قصد کشت زدند.

-کی؟

-نپرس.بردن اسم اون فرد جرمه.دیگه بعد از اون شکنجه ها به وضع عادی برنگشت.تا دو سال هذیان میگفت.الکی میخندید.اما دیگه سیاست رو کنار گذاشت تا اینکه دوستانش میگن یک ساله که ازش خبر ندارن.آخرین بار توی اصفهان دیده شده که داشته سعی میکرده توی آب خشک شده ی زاینده رود خودشو غرق کنه.دیگه بعد از اون دیده نشده.

-یعنی چی؟

-یعنی به آسمانها رفته.

-مرده؟

-کسی جسدشو ندیده.

-پس چی؟

-...

برگشتم به سمت پسر.اما کسی اونجا نبود.


بعد از نماز یکم دراز میکشم تا بتونم بخوابم.همه رفتند و در قفل شد.من تنها ماندم.امروز پنجشنبه است.بر طبق گفته های بچه ها چهارشنبه هفته دیگه تعطیله.دولت هم از جمعه تا چهارشنبه رو تعطیل کرده به عنوان هدیه به ملت.همه جا هم بسته است.فقط و فقط توی تعطیلات ریاست جمهوری بازه.بالاخره کار زیاده.جاهایی هم که باز باشند به شدت برخورد میشه باهاشون.

اینو کم داشتم.یه هفته حبس.

امیدوار بودم که پنجشنبه مدرسه باز باشه.اما چون بین التعطیلین بود پنجشنبه هم تعطیل شد.من بدون ریش تراش یا تیغ بودم.

شنبه اول صبح رفتم جلوی آینه.ریشهام خیلی بلند شده بود.موهام که رگه ی سفیدی تویش داشت اما همون یه روز که تو مدرسه درگیر بودم با افراد اینجا نصف موهام سفید شد.

الان میخورد بهم که 42 سالم باشه.

اما باید منتظر میموندم کسی بیاد در رو باز کنه.یاد روزهای شیرین زندگیم افتادم.روزهای دنیای بیرون.زندگیم با تو.

یاد جنگهای شمال افتادم.یاد یه روز عاشقانه توی تله کابین نمک آبرود.یاد خیس شدنهامون زیر بارون...عاشقانه های رامسر.خزرشهر...قرار های باغ فردوس...شب گردی توی ایران زمین.گریه هات توی بغلم.

یاد تابستون پارسال...مسافرت بی نظیر اصفهان.

و تلخی های زندگیم...

روزهای تلخ جدایی...افسردگی هام...مرگ اطرافیان...گم شدن توی جاده ای که...

که منجر شد به راهیابی من به اینجا.جایی که معلوم نیست کجاست؟

هیچی از آخرین ساعتهای زندگیم قبل از ورود به اینجا یادم نمیاد.

اما میدونم همه چیز به تو ختم میشه.تو مسبب بحرانی هستی که من توش گرفتارم.وقتی که تنهام گذاشتی.وقتی که...

...به گم شدن ختم شد.

...من اسیر بودم و هستم.اسیر دوست داشتنت بودم اما الان اسیر خودمم.اسیر تصوراتم.اسیر توهمم....

در همین افکار بودم که صدای در اومد.بعد هم صدای غرغر مرد میخچه ای...تا مشغول بود من از در خارج شدم.به طرف در رفتم تا برم از ساختمان بیرون.توی راه ناظم نوک زبانی منو دید و تا کمر خم شد و به من تعظیمی کرد و رفت.

هنوز در حال هضم جدیدترین اتفاق رخ داده برام بودم که گیله مرد ناظم بدو بدو اومد سمت من و گفت:

قوربان جناب مودیر منتظر شما هستند.از این طرف...

من به کلی کنترل امور از دستم خارج شده بود.


تق تق تق.

-بفرمایید...

Copyright © 2008 behnam! Mht. All rights reserved
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 23:42  توسط آرتا  | 

آمار

بالاخره پس از تلاش های بسیار یکی از آمار هایی که دیشب محمود هاله ازش استفاده کرده بود رو پیدا کردم و واستون اینجا می ذارم

تفسیرش با عقل خودتون

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 10:54  توسط هژیر  | 

ای کاش می توانستم !

  


          


در هر حال
این رو می خوام به گوش های ناشنوایی اون دسته از کسایی که هنوز فکر می کنن این خورشیدشون داره تو آسمان جهان خوش می درخشه برسونم که:
مردم ببینید و فکر کنید و بشنوید
امیدوارم روزی بیاد که حسرت نخورید چرا امروز چشم هاتون رو هاله ی نور کور کرده بود
گوش هایتان را فریاد های دروغین کر کرده بود
و نمی توانستید ببینید و بشنوید

اون روز از خودتون بپرسید آیا فکر هاتون، مغز هاتون رو هم کسی ازتون گرفته بود؟؟؟

کاش اون روز  نیاد
کاش بتونیم کاری کنیم که هیچ وقت اون روز نیاد
ای کاش کاری کنیم که سال های بعد، هیچ وقت نگیم

ای کاش می توانستم ...




نقاشی ابتدای پست اثر میر حسین موسوی است در سبک Abstract
این عکس رو نه به قصد طرفداری از موسوی بلکه به خاطر حسی که بهم میده گذاشتم



چندلر بینگ:شعر احمد شاملو در ادامه مطلب است.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 1:13  توسط هژیر  | 

آره دیگه همین روزا منتظر باشید که ببینید هاشمی با خشتک کنده شده ی احمدی نژاد در دست در تلویزیون ظاهر بشه و اون رو پرچم قرار بده

10 دیقه ی آخر مناظره رو گُه مالی کردن احمدی نژاد در 10 دیقه نام گذاری کردند

هر چند این گه مالی کردن فرقی واسه احمدی نژاد نداشت

از اولش هم گه مال بود

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 0:18  توسط هژیر  | 

20:10
یهو به سرم میزنه که برم ستاد میرحسین که نزدیک خونمونه تا ببینم چه خبره.

20:30
پیچ سه راه اقدسیه رو که رد میکنم بهت زده میشم.این قسمت شهر خیلی مرده است.به خصوص جمعه شب ها.اما امشب حال و هوای دیگه یی داره.یکی فریاد میزنه میرحسین.یکی داره پوستر میچسبونه به ماشینش.یکی داره برف پاک کن ماشینشو تکون میده.یکی داره پوستر پخش میکنه.چند دقیقه محو شور و هیجان این جمع شدم.

20:40
میرم توی ستاد.صدای محسن نامجو.آهنگ سیاسی ناب این روزها.به وجد آمدن ملت.صدای خنده.صدای شادی.پخش پوستر.ارائه آمار مستند از وضع کشور.صدای میرحسین:در جامعه یی که برای کسب قدرت مدرک جعل میشود...
صدای تشویق و شادی وحشتناک جمعیت از این جمله ی فوق العاده.بعد از این اما صدای اولین آهنگ رسمی ایران میاد که بازسازی شده.خیلی هم شکوه داره:همه با یک نام و نشان به تفاوت هر رنگ زبان...
صدای بوق شادی ماشینها در خیابون.

20:45
به آقای متصدی میگم چند تا پوستر بده برم پخش کنم.میگه نمیشه.اینها رو به همه کسی نمیدیم.اعضاش از قبل مشخصه.اگه میخوای برو ستاد جماران.شاید بهت بدن.

21:15
کل خیابون نیاوران که باشکوه تر از همیشه است گز میکنم تا به جماران برسم.اما اشتباه میرم سه راه یاسر.نصف راه رو برمیگردم.الکی اومدم این همه راه رو.خیابون قفله.

21:30
رسیدم به ستاد.با مسئول اونجا خوش و بش میکنم و خیلی رفتارشون با من خوب بود.برام بطری آب آوردن.شیرینی دادن.شکلات.خیلی هم ازم تشکر کردن.حدود 500 تا پوستر بهم دادن که ببرم پخش کنم.
از اونجا اومدم بیرون.

21:35
خیابون نیاوران قفله.شور میرحسینی همه رو گرفته.شور نه به الان.یه فکری به ذهنم رسید.رفتم وسط خیابون نیاوران.روی جدول وسط.خیلی جالب بود.نزدیک هر ماشین میشدم شیشه ها میامد پایین.دستها به سمت من دراز میشد.با لبخند پوستری بهشون میدادم.آهنگ یار دبستانی من رو میخونم.همه لبخند میزنن.یه کسایی ازم پوستر میگرفتن که باورم نمیشد.
نفرت چه ها که نمیکند.
زن-مرد-پیر-جوان-همه از هر قشر و سلیقه.با ریش و بدون ریش.مذهبی و لائیک.چادری-کم حجاب.
جالبه که هیچکس نمیگه من نمیخوام و رای نمیدم و به من چه.
فکر میکنم اتحاد عظیمی در حال شکل گرفتنه.همه با تشکر و احترام و دمت گرم و خداقوت و خسته نباشی ازم پوسترها رو میگرفتن.
خیلی ها فیلم برداری میکردن.به عمرم همچین لحظاتی رو ندیده بودم.

22:30
پوسترام تموم شد.به امید فردا به خونه میرم.شاید 10 سال دیگه از اینکار الانم پشیمون باشم.اما مهم اینه که رفتن آقاهه تمام تلاشمو در حد خودم میکنم.


یار دبستانی من
با منو همراه منی/چوب الف بر سر ما/بغض منو آه منی/حک شده اسم منو تو/رو تن این تخته سیاه/ترکه ی بیداد و ستم مونده هنوز رو تن ما/دشت بی فرهنگی ما/هرزه تموم علفاش/خوب اگه خوب/بد اگه بد/مرده دلای آدماش/دست منو تو باید این/پرده ها رو پاره کنه/کی میتونه جز منو تو/درد مارو چاره کنه
یار دبستانی من
+ نوشته شده در  شنبه نهم خرداد 1388ساعت 0:42  توسط آرتا  | 

نوشتاری از سیدابراهیم نبوی برای سومین همایش «موج سوم»



من قصد ندارم مستقیماً هیچ دفاعی از یک نامزد انتخاباتی مثل آقای میرحسین موسوی بکنم. نامزدی که دوازده سال پای نامزدی‌اش مو سفید کردیم تا بالاخره ایشان بله را گفت، حالا دیگر چه فایده! بعد از این همه مهرورزی، حالا چه وقت آمدن بود؟


من به آقای موسوی رای نخواهم داد، چرا که ایشان هنوز در جریان مسائل بیست سال اخیر نیست و نمی‌داند که حداقل اگر سیب‌زمینی و شیر ارزان نمی‌دهد، لااقل نفری شصت هزار تومان پول بدهد. به نظر می‌رسد آقای موسوی هنوز در جریان مسائل سه چهار سال اخیر نیست و نمی‌داند که یک نامزد محترم حداقل باید چهار تا دروغ بگوید و چهار تا آمار الکی بدهد و ده تا وعده دروغ بدهد تا مردم مطمئن شوند که واقعا این نامزد محترم عزم راسخی دارد که رئیس جمهور شود.

من به آقای موسوی رای نخواهم داد، چون به منافع صنفی خودم فکر می‌کنم. من به همان کسی رای می‌دهم که زودبازده‌ترین بنگاههای اقتصادی از تولید به مصرف را برای طنزنویسان کشور نه‌تنها ایجاد کرد، بلکه طنز ما را به جهان هم صادر کرد. درست است که در این چهار سال تعداد بسیاری بیکار شدند، اما طنزنویسان کشور نه‌تنها بیکار نشدند، بلکه همچون من و سخنگوی دولت مجبورند در چهار پنج شغل فعال باشند و تازه باید پشت دیوارخانه شما هم رانندگی کنیم.

آقای موسوی! من به کسی رای می‌دهم که هر سال حداقل ده کتاب طنز می‌توانم در موردش بنویسم، هر ماه سوژه یک رمان طنز را از رفتارش می‌گیرم، هر هفته برایم یک سخنرانی کامل طنز اجرا می‌کند، به مردی رای می‌دهم که صبح سرزده از خواب بیدار می‌شود و هر روز بین 18 تا 28 ساعت زحمت می‌کشد تا ما بتوانیم بخندیم، همو که اس‌ام‌اس‌ها نامش را تکرار می‌کنند، نامی که مطمئنم تا یک روز پس از اعلام نتیجه انتخابات همچنان در ذهن مردم باقی می‌ماند.

شوخی دیگر بس است.........!

نه، شوخی کردم، هنوز چند ماهی به پایان رسمی شوخی مانده است.

اما من، به‌خاطر خاتمی بزرگ، به‌خاطر موسوی که رفیق سال‌های سختی این ملت بود، به‌خاطر شور و امید یک ملت، به‌خاطر بازگشت احترام به میهن، به‌خاطر افزایش آزادی زنان کشورم، به‌خاطر احترام به امنیت و صلح جهانی، به‌خاطر معلمان، به‌خاطر کارگران، به‌خاطر جانبازان، به‌خاطر دانشجویانی که سختی و فشار را تحمل کردند، به‌خاطر روزنامه‌نگاران، به‌خاطر فیلمسازان، به‌خاطر داستان‌نویسان و به‌خاطر همه کسانی که چند سال است مجبورند دست به دست هم بدهند و کار و زندگی را کنار بگذارند و جوک بسازند، از خودم و منافع ناچیز شخصی خودم گذشت می‌کنم و به میرحسین موسوی رای می‌دهم.

ایمان دارم و امیدوارم که میرحسین موسوی تحمل آن را داشته باشد که بشود درباره دولت او طنز نوشت. برای پیروزی میرحسین موسوی که اگر چه کمی دیر آمد ولی خوش آمد، از همه می‌خواهم دست به دست هم بدهند و اراده یک ملت را نشان دهند.

زنده باد ایران، زنده باد استقلال، زنده باد آزادی، زنده باد تمامیت ارضی و اقتدار ملی، زنده باد زبان زیبای فارسی و زنده باد جنبش عظیم اصلاحات.

دوست مردم ایران
سید ابراهیم نبوی
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 20:25  توسط هژیر  | 

کمال کالیفرنیا

با الهام از ترانه هتل کالیفرنیا از ایگلز

نوشته:بهنام

Season3-Episodes:1

نکته:این نوشته تقدیم میشه به کسی که آنجا نبود.

نکته:یه تشکر از تمام کسانی که توی جمع آوری اکثر این خاطرات و سوتی ها و وقایع که همشون کاملا واقعیه و اتفاق افتاده با من همکاری کردند.از جمله:هژیر -علیرضا -صدرا و...


آنچه گذشت:

صدایی بغل گوشم زمزمه کرد:

سه بار سکته کرده.هر دفعه سالم تر از قبل شده.جونی داره ها.

برگشتم ببینم کیه داره باهام حرف میزنه.

کسی اونجا نبود...

ادامه داستان:


دیگه دارم کم کم از اینجا از آدماش از همه چیزش می ترسم.تو این فکرم که من چطور پام به اینجا باز شده که یهو یکی که از قسمت بیرون پنجره بدون هیچ محافظی آویزان بود به ده قدم اونورتر من اشاره کرد و رو به ده قدم اینورتر من گفت:برو سر کلاست.
به حیاط میروم.آمادگی دفاعی اولیه ای که تو حیاط بود الان تبدیل شده به رزمایش قدرت.یک مانور نظامی تمام عیار.
مبهوت این مانور بودم که توجه ام به درختای مدرسه جلب شد.محض رضای خدا یک درخت مثل آدم و به معنای واقعی کلمه ی درخت توی حیاط نبود.جنس اینجا تکمیله.در همین حین نیروی هوایی کمال منو بمباران کردند.
 "بعد از جنگ جهانی دوم از هیچ کبوتری در جنگ استفاده نشده.اما اینجا کلاغ و کفتر نقش خیلی پررنگی در امنیت اینجا دارند.کنترل  آب و هوای مدرسه و نیز باروری ابرها و شناسایی و بمباران دانش آموزان خاطی از جمله کارهای نیروی هوایی کماله."
پشت سرم رو نگاه کردم تا ببینم کی داره این حرفارو میزنه.
کسی اونجا نبود.
به سمت دستشویی میروم تا سر و صورت و لباسم رو تمیز کنم.مخزن این کبوترا خیلی پره.
بعد از تمیز کردن خودم به سمت آبخوری رفتم.دو تا شیر آب داره.شیر اول خیلی کم ازش آب میاد.سخته ازش آب خورد.شیر دوم خیلی شدید و وحشتناک ازش آب میاد.سخته ازش آب خورد.بی خیال آب خوردن میشم.
میرم رو یه نیمکت که اون نزدیکیه دراز بکشم اما منظره جالبی دیدم.خیلی عجیب بود.همه چیز تو کمتر از پنج دقیقه اتفاق افتاد.
اول آسمون بنفش شد.بعد آفتاب شد.اما جالب بود که فقط توی محیط مدرسه هوا آفتابی بود.دقیقا از دیوار های مدرسه به طرف بیرون داشت بارون میومد.اما بعد یهو توی مدرسه هوا ابر شد.بیرون هوا صاف بود.اینجا بارون اومد.
حدود ساعت نیم بود که زنگ خورد.زمزمه ی بلندی از سوی بچه ها همزمان با نوای زنگ بلند شد.بزرگترین همنوایی که به عمرم دیده بودم.اما یهو دیدم که جمعیتی گرسنه و وحشی به سمت اتاقکی محقر در انتهای حیاط کنار اتاق ورزش می دوند.احساس میکنم که الان هیچ کدوم این بچه ها رحم ندارند.
نظاره گر حرکات بعضا احمقانه ی بچه ها شدم.اتاقک به اندازه ی پنج نفر ایستاده جا داشت اما دویست نفر میخواستند در آن واحد توی اتقک باشند و غذایشان را بردارند.خوب نمیشه دیگه.همه بدون استثنا دارند به شخصی خاص آشکارا یا زیرلب فحش میدهند.البته خیلی ها مادر اون فرد بخصوص رو هم از یاد نمیبرند و به یادش هستند.
صفی مانند صف نذری ایجاد شده بود.
چند قدم آن طرف تر جمعیتی در کمین بود.روبروی بوفه جمعیت به دسته های کوچک و بزرگ تقسیم شده بود.همگی مرموز بودند.
ناگهان از در شمال غرب دو نفر سبد به دست به سمت بوفه شروع به دویدن کردند.ده الی پانزده نفر نامیدانه تلاش میکردند قبل از رسیدن به دالان مرگ جلوی بوفه ساندویچ خود را بخرند.اما نشد.مگه الکیه.اینجا همه چیز بر اساس نظم و برنامه است.بالاخره سبد به دستان به بوفه میرسند و داخل میشوند.هیچ کس جلو نمیرود.دو نفر بدبخت از همه جا بی خبر شاد از اینکه صف شلوغ نیست میروند جلو و ساندویچ میخرند.آخرین بار که از دور دیدمشون داشتند بقیه پولشون رو میگرفتند.دیگه دیده نشدند تا جمعیت دست از سرشون برداشت و کنار رفتند.وضعشون اسفبار بود.لباس پاره شلوار خاکی غرق در خون بدون نوشابه و ساندویچی که خریده بودند.توی صورت کم رمق لگد خوردشون خشم و نفرت دیده میشد.
اما ناظم نوک زبونی بدو بدو میاد و اینا رو بلند میکنه و دو تا پس گردنی بهشون میزنه و با فحش و ناسزا اونارو کشون کشون به سمت دفتر میبرد.
جرم:درگیری و اخلال در نظم مدرسه.
حکم:اخراج دو روزه از مدرسه.
اما عدالت میگه جرم اونا کتک خوردن بود و حکمشون دلجویی از اونها.
گیله مرد ناظم داره وسط حیاط قدم میزنه و با آخرین توان ممکن هم اخم کرده و هم شکمش رو داده جلو و عینکش هم رو طاقچه ی شکمشه.
زورش به دو تا بچه ی فینگیلی کلاس اولی میرسه و واسشون مورد انضباطی می نویسه.
صدای اذان میاد.در حین اذان حاجی ناظم داره توی میکروفن نعره میزنه که:"فوت...از کلیه دانش آموزان اول دوم سوم و پیش- دانشگاهی هرچه سریع تر آقا وضو بگیر برو نماز.برو وای نه ایست.تکرار میکنم فقط پنج دیقه فرصت دارید.آقا با توام.تق...
اما در همین حین ناظم حاجی اون طرف حیاط داشت با مدیر حرف میزد.
پس اون که نعره میزد کی بود؟
صدای اذان در میان صدای نعره های ناظم حاجی گم شد.

Copyright © 2008 behnam! Mht. All rights reserved
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 18:28  توسط آرتا  | 

همه چیزمون به همه چیزمون میاد

1-وقتی پرفروش ترین فیلم ایران میشه اخراجی های 2.مقایسه شود با گوزنها.
2-وقتی ده نمکی کارگردان جریانساز و مولف میشه.مقایسه شود با بهرام بیضایی و ناصر تقوایی.
3-وقتی ده نمکی داره زندگی میکنه.
4-وقتی نقش اول مرد ایران میشه رادان.مقایسه شود با بهروز وثوقی و پرویز فنی زاده.
5-وقتی محبوبترین بازیگر میشه رضا گلزار.مقایسه شود با فردین.
6-وقتی کیمیایی از قیصر و گوزنها و رضا موتوری و داش آکل میرسه به حکم و رئیس و سربازان جمعه.
7-وقتی محبوبترین سریال میشه افسانه جومونگ.مقایسه شود با دایی جان ناپلئون.
8-وقتی عاشقانه ی سال میشه یوسف پیامبر.
9-وقتی رشید میشه جانشین ارحام صدر.
10-وقتی کیارستمی نماد روشنفکری ایران شد.
11-وقتی هیچکس نمیتونه به صادق هدایت و صادق چوبک و بزرگ علوی حتی نزدیک بشه.
12-وقتی سیروس شمیسا جانشین نداره.
13-وقتی طاهره صفارزاده بهترین شاعر زن چند سال اخیر ایرانه.مقایسه کنید با فروغ فرخزاد.
14-وقتی بهترین شاعران مرد این چند سال موسوی گرمارودی و بگوری برری هستند.مقایسه کنید اینها را با شاملو و اخوان و مشیری و سهراب.
15-وقتی شریعتی جاشو میده به حجه الاسلام پناهیان و عبدالکریم سروش.
16-وقتی کافه نادری تبدیل به خرابه شد.
17-وقتی تیغ ریش تراش به افسانه می پیونده و کراوات و پالتو جاشو میده به تسبیح و کاپشن.
18-وقتی محمد مایلی کهن میشه ناجی فوتبال ایران.
19-وقتی علی آبادی میشه پدر ورزش ایران.
20-وقتی کرباسچی به دلیل خدمت می افته به زندان.
21-وقتی کشتار مردم میشه افسانه.
22-وقتی مشت ها گره کرده تر از همیشه میشه.
23-وقتی بهترین خواننده های داخل ایران احسان خواجه امیری و اصفهانی هستند که مقایسه کنید با سیاوش قمیشی و داریوش اقبالی و فرامرز اصلانی.
24-وقتی صدای زن حرام است و کفاره داره.
25-وقتی جنتی عطایی و شهیار قنبری جاشونو میدن به افشین یداللهی و شاهکار بینش پژوه.
26-وقتی هرندی میشه جانشین مهاجرانی.
27-وقتی علی دایی شریف درس خونده باشه.
28-وقتی متحدین ایران میشن مجمع الجزایر قمر و نیکاراگوئه و ونزوئلا.
29-وقتی هیچ نمایشنامه نویسی به قدرت عباس معروفی و غلامحسین ساعدی نداریم.
30-وقتی رحمان بهلولی میشه جانشین عزت الله سحابی.
31-وقتی مشکل مملکت ما مانتو و روسری و پوتین نیست.
32-وقتی فرشچیان دیگه جانشینی نداره.
33-وقتی مختاباد همون سبکی رو میخونه که شجریان میخونه.
34-وقتی شهرام ناظری مکاشفه ی عارفانه میکنه و لژیون دونور میشه.
35-وقتی عرق خورا حاجی شدند.
36-وقتی عربستان توی تهران ایران رو میبره.
37-وقتی چیزی به اسم اقتصاد نداریم.
38-وقتی صدا و سیما فرهاد پخش میکنه.
39-وقتی مرتضی ممیز از بین ما رفت.
40-وقتی باید جنگ جنگ تا پیروزی سیاست پیشرو باشه.
41-وقتی نمیدونیم حق مسلم ما چیه.
42-وقتی 18 تیر شد...چه شد؟
43-وقتی معروف ترین مترجم حال حاضر ایران میشه ویدا اسلامیه.مقایسه کنید با م.ا.به آذین.
44-وقتی شرق توقیف شد.
45-وقتی ساسی مانکن آمد.
46-وقتی مونوریل از مترو بهتره.
47-وقتی پاسارگاد نم پس داد.
48-وقتی خلیج فارس داریم پس کارت سوخت داریم.
49-وقتی سر سفره نون و پنیر و نفت میخوریم.
50-وقتی وزیر آکسفوردی به کابینه رفت.
51-وقتی سبک راک شد سبک شیطان پرستان.
52-وقتی هلالی و بنی فاطمه و کویتی پور شدند تک ستاره.
53-وقتی شیرینی دانمارکی شد شیرینی گل محمدی.
54-وقتی مهرداد رفت اصفهان.
55-وقتی بلوتوث خانوادگی مد شد.
56-وقتی ایزوله شدیم.
57-وقتی شاید شاید شاید گوش شیطون کر چشم شیطون کور هفت قرآن به میان اگه خدا بخواد اگه آینده ای باشه ازآن ما باشه.
58-وقتی همه با هم بدیم و چشم نداریم همو ببینیم.
59-وقتی دلمون تنگ همین چیزا میشه.
60-وقتی 21 ساله بودم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 0:44  توسط آرتا  |