با الهام از ترانه هتل کالیفرنیا از ایگلز
نوشته:بهنام
Season3-Episodes:2
این نوشته تقدیم میشه به:خس و خاشاک سبز ایران زمین و سبزترین سید رو زمین.
نکته:یه
تشکر از تمام کسانی که توی جمع آوری اکثر این خاطرات و سوتی ها و وقایع که
همشون کاملا واقعیه و اتفاق افتاده با من همکاری کردند.از جمله:هژیر
-علیرضا -صدرا و...
اکثربچه ها هنوز توی حیاط هستند.یه عده هنوز دارند غذا میخورند.یه عده
توی دستشویی رفتند قائم شدند.یه عده دارند با در نوشابه یا آجر یا ظرف غذا دارند
فوتبال بازی میکنند.خیلی هم جدی گرفتند بازی رو.یه عده لای شمشادا قایم
شدند.یه عده دور هم وایستادند دارند هرهر میخندند.ناظم نوک زبانی میاد
تذکر میده برین نماز.کسی نمیره.ناظم نوک زبانی هم زیر لب یه چیزایی میگه و
میره.اولین کسی رو هم که میبینه میزنه توی سرش.
ناظم گیله مرد داره توی دفترش اسم مینویسه.عینکش رو انداخته روی شکمش.کسی اصلا بهش توجه نداره.
صدایی میاد.دری باز شد.حاجی داره از پله ها میاد پایین.من کنار آبخوری
وایستادم.مرد عنکبوتی و یه نفر دیگه دارند سعی میکنند یواشکی یه چیزی رو
جابجا کنند.هرچی هست لای یه پارچه است.یه دست از لای پارچه افتاه بیرون.داشتم اونا
رو نگاه میکردم که چیکار دارند میکنند که یکی از پشت یقه منو گرفت و در حالی
که همزمان که یقمو گرفته بود و به عقب میکشید با دست دیگرش داشت هولم میداد
که :
-برو نماز.
-جناب من...
-برو نماز
-من دانش آموز اینجا نیستم.نماز رو هم جماعت نمیخونم.
-چی؟تو موظف هسته تو مدرسه امام زمان نماز رو جماعت بخونی.
-من دانش آموز نیستم....من...
-پس چی هستی؟معلمی؟مدیری؟دکتری؟
-من مسافرم.راهم رو هم گم کردم...
-برو فرادی بخوون.
-اما...-خب جماعت بخوون...
در همین حین چند دانش آموز شاکی اومدن سمت ما و به حاجی گفتن:
حاجی خیلی گرمه.به ناظممون میگیم کولرا چرا کار نمیکنه.میگه آب
نداره.میگیم کولر گازیه.آب نمیخواد.میگه پس اون آب چیه ازش از اون بالا
چک چک میکنه؟باز اعتراض میکنیم میگه من چه گوناهی کرم.پسر خوب ما برو سر
کلاست داری بهونه میگیری از زیر مشق و معلم در بری.
حالا شما به ما بگین چیکار کنیم؟
گرمته؟خب به بابات بگو ببرتت استخر.
رفتم توی مسجد.نمازمو فرادی خوندم.رفتم ته مسجد نشستم.نماز جماعت شروع
شد.به صف ها نگاه میکنم.در حین نماز یکی داره از خنده روده بر میشه.یکی داره با گوشیش
بازی میکنه.یکی با لگد میزنه به بغلیش.یکی با مشت میکوبه به شکم دوستش.یکی
کتاب گذاشته جلوی مهرش داره کتاب میخونه.کلا همهمه زیاده.بخصوص مواقعی که
به سجده میرند درگیریها و خنده ها و زمزمه ها خیلی شدید میشه.نماز که تموم
میشه تقریبا همه به بغلیشون که نگاه میکنند یا میخندند یا میزنن توی سرش
یا شکمش یا...
در کل بعد عرفانی اینجا منو متحیر میکنه.وقتی زوری بچه ها رو مجبور
میکنند که بروند نماز بخوونند همین میشه دیگه.طرف بیزار میشه.اثر معکوس داره.اما
خب کسی اینجا این چیزا رو نمیفهمه.مفهوم اینجا از پشم هم بی ارزش تره.تا میتونن اینجا دارند ریاکاری میکنند.مسئولین اینجا تا خرخره غرق ظاهر هستند.حیف...
به کنارم که نگاه میکنم یهو جا میخورم.هرکول پوآرو و دستیارش اینجا
هستند.سرشو همینجوری داره میچرخونه و دهنش میجنبه.یه کم ریش گذاشته و یه
تسبیح دستشه.روی پیشونیش هم جای مهره.هستینگز هم یه پیراهن سفید پوشیده که
دکمشو تا بیخ گلوش بسته.موهاشو یه وری شونه کرده.بوی گلاب هم میده.یه
شلوار پارچه ای هم پاشه و یه انگشتر عقیق هم دستشه.یه کتابم داره میخونه
به اسمه وصیت نامه سیاسی حضرت امام(ره).
به پوآرو میگم:جناب پوآرو شما اینجا چکار میکنید؟
-بنده احمد هستم عزیز برادر و این هم دستیارم یاسر.منو دوست داری عزیز دل برادر؟
-بله.اما با این شمایل تازه؟جای تعجبه.
-هه هه هه.
گفتگو رو ول میکنم.اما به فکر فرو میرم که چه بر سر این کارآگاه و دستیارش افتاده.
یکی از بچه ها کنارم نشسته و تعجب من رو دیده :
تعجب نکن.تازه واردی؟
-بله؟
-یه سال پیش اومد تا مسئول پیگیری یه قتل باشه.اما اینه حال و
روزش.دستیارش رو هم یه روز دو نفر با خودشون بردن وقتی اومد اینجوری بود.الانم اینجا پوآرو مسئول پرورشیه و پنجشنبه ها صبح با لهجه فارسی بریتیش زیارت عاشورا میخوونه و هستینگز هم که اولش توی آبدارخونه بود اما همزمان با تغییر شمایل ظاهریش که خودتم داری میبینی پستهای مهمتری گرفته و الان شده ناظم کلاس اولی ها.دیگه پرونده قتل هم به کلی بسته شد.
-قتل کی؟
-نپرس.دیگه هیچکس نباید راجع به این ماجرا چیزی بدونه.یکی از بچه ها که
این قضیه رو پیگیری کرد و رسانه ایش کرد به سرنوشت بدی گرفتار شد.یه هفته
توی دفتر مدیر اسمشو نبر ها شکنجه اش کردند.بعد هم یه سری از بیرون مدرسه ریختند توی مدرسه و خیلی از بچه های اینجارو به خاک و خون کشیدند و مدیر هم همینجوری از توی دفترش داشت نگاه میکرد.اون پسره رو هم تا قصد کشت زدند.
-کی؟
-نپرس.بردن اسم اون فرد جرمه.دیگه بعد از اون شکنجه ها به وضع عادی
برنگشت.تا دو سال هذیان میگفت.الکی میخندید.اما دیگه سیاست رو کنار گذاشت
تا اینکه دوستانش میگن یک ساله که ازش خبر ندارن.آخرین بار توی اصفهان
دیده شده که داشته سعی میکرده توی آب خشک شده ی زاینده رود خودشو غرق
کنه.دیگه بعد از اون دیده نشده.
-یعنی چی؟
-یعنی به آسمانها رفته.
-مرده؟
-کسی جسدشو ندیده.
-پس چی؟
-...
برگشتم به سمت پسر.اما کسی اونجا نبود.
بعد از نماز یکم دراز میکشم تا بتونم بخوابم.همه رفتند و در قفل شد.من تنها ماندم.امروز پنجشنبه است.بر طبق گفته های بچه ها چهارشنبه
هفته دیگه تعطیله.دولت هم از جمعه تا چهارشنبه رو تعطیل کرده به عنوان
هدیه به ملت.همه جا هم بسته است.فقط و فقط توی تعطیلات ریاست جمهوری
بازه.بالاخره کار زیاده.جاهایی هم که باز باشند به شدت برخورد میشه
باهاشون.
اینو کم داشتم.یه هفته حبس.
امیدوار بودم که پنجشنبه مدرسه باز باشه.اما چون بین التعطیلین بود پنجشنبه هم تعطیل شد.من بدون ریش تراش یا تیغ بودم.
شنبه اول صبح رفتم جلوی آینه.ریشهام خیلی بلند شده بود.موهام که رگه ی
سفیدی تویش داشت اما همون یه روز که تو مدرسه درگیر بودم با افراد اینجا نصف
موهام سفید شد.
الان میخورد بهم که 42 سالم باشه.
اما باید منتظر میموندم کسی بیاد در رو باز کنه.یاد روزهای شیرین زندگیم افتادم.روزهای دنیای بیرون.زندگیم با تو.
یاد جنگهای شمال افتادم.یاد یه روز عاشقانه توی تله کابین نمک آبرود.یاد خیس شدنهامون زیر بارون...عاشقانه های رامسر.خزرشهر...قرار های باغ فردوس...شب گردی توی ایران زمین.گریه هات توی بغلم.
یاد تابستون پارسال...مسافرت بی نظیر اصفهان.
و تلخی های زندگیم...
روزهای تلخ جدایی...افسردگی هام...مرگ اطرافیان...گم شدن توی جاده ای که...
که منجر شد به راهیابی من به اینجا.جایی که معلوم نیست کجاست؟
هیچی از آخرین ساعتهای زندگیم قبل از ورود به اینجا یادم نمیاد.
اما میدونم همه چیز به تو ختم میشه.تو مسبب بحرانی هستی که من توش گرفتارم.وقتی که تنهام گذاشتی.وقتی که...
...به گم شدن ختم شد.
...من اسیر بودم و هستم.اسیر دوست داشتنت بودم اما الان اسیر خودمم.اسیر تصوراتم.اسیر توهمم....
در همین افکار بودم که صدای در اومد.بعد هم صدای غرغر مرد میخچه
ای...تا مشغول بود من از در خارج شدم.به طرف در رفتم تا برم از ساختمان
بیرون.توی راه ناظم نوک زبانی منو دید و تا کمر خم شد و به من تعظیمی کرد
و رفت.
هنوز در حال هضم جدیدترین اتفاق رخ داده برام بودم که گیله مرد ناظم بدو بدو اومد سمت من و گفت:
قوربان جناب مودیر منتظر شما هستند.از این طرف...
من به کلی کنترل امور از دستم خارج شده بود.
تق تق تق.
-بفرمایید...
Copyright © 2008 behnam! Mht. All rights reserved